مدیر وبلاگ

از شما دوستان عزیز درخواست می شود اگر مطالبی که به نظر زیبا میرسد در دست دارید به ادرس زیر ارسال نمایید:

mofateh1360@gmail.com

پیامبر اکرم

به نام خدا

روزى پيامبر اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد. در راه شيطان را ديد كه خيلى ضعيف و لاغر شده است. از او پرسيد: چرا به اين روز افتاده ‏اى؟ گفت: يا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسيار هستم . پيامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ گفت: يا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت ديدن و تحمل اين خصايص را ندارم .اول اين كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند. دوم اين كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گويند ، چهارم از اين خصلت ها آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ، پنجم اين كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» مى‏ گويند.

نمونه سوالات نوبت اول دینی پایه سوم

برای دیدن نمونه سوالات نوبت اول دینی پایه سوم بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه نوشته

نمون سوالات نوبت اول عربی پایه سوم

برای دیدن نمونه سوالات نوبت اول عربی بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

نمون سوالات نوبت اول انگلیسی پایه سوم

برای دیدن نمونه سوالات زبان نوبت اول انگلیسی پایه سوم بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

خدا

بسم الله الرحمن الرحیم

پیرزنی در خواب خدا را دید و به اوگفت:
خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟
خدا جواب داد :
))
بله، من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی ((

حرفه و فن پايه سوم-1

براي ديدن سوالات حرفه وفن-1 پايه سوم برروي ادامه مطلب كليك كنيد 
ادامه نوشته

ریا ضی سوم

براي ديدن سوالات رياضي پايه سوم برروي ادامه مطلب كليك كنيد
ادامه نوشته

جغرافی سوم

براي ديدن سوالات جغرافي پايه سوم برروي ادامه مطلب كليك كنيد
ادامه نوشته

حرفه وفن سوم

براي ديدن سوالات حرفه و فن پايه سوم برروي ادامه مطلب كليك كنيد 

ادامه نوشته

علوم سوم

براي ديدن سوالات علوم پايه سوم برروي ادامه مطلب كليك كنيد 

ادامه نوشته

اجتماعی سوم

براي ديدن سوالات اجتماعي پايه سوم برروي ادامه مطلب كليك كنيد 

ادامه نوشته

خاطرات اقاي ايتي

براي ديدن خاطرات اقاي ايتي برروي ادامه مطلب كليك كنيد .
ادامه نوشته